میخوام از آرزوهای دور و دراز بگم، از یک سر و هزار سودا داشتن، از مدینه فاضله حبس شده در ذهنم....
این روزها تصمیمی مصمم و قاطع برای مسیر گرفته ام، میگویند همین که تصمیم به کار میگیری همه چیز به مقابله با تو برمیخیزد ویا شاید هم بعد از گام اول با تو مقابله کند و بخواهد تو را بازدارد... ولی ذهن من با تمام قوایش میخواهد مرا پابند این خاک کند ...حتی این روزها مرا عاشق ... از این خاک کرده تا پایم را محکم کند و آینده زیبایی را هر روز و شب در سرم دوره میکند....نمیدانم شاید این هم از همان نخواستن ناخودآگاه دچار تغییر شدن ها باشد... آدمی را به شرایط عادت میدهد و همه چیز را برایش خوب جلوه می دهد و .... همین الان هم حتی راحتم نمیگذارد که میخواستم بنویسم از چیزهای بزرگی که میتوانستم انجام دهم دست میکشم تا به این برسم ولی همچون بختک بر ذهنم آوار شد که نه خاطراتش خوش خواهد بود...تصمیم و عشق و عاشقی و مدینه فاضله حبس شده در ذهن!